تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Angel and Memorial tickers بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام

امروز زیاد حالم سر جاش نیست، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه نه!!! ولی حوصله هیچ چیز و ندارم، دلم برای از ته دل خندیدن و بیخیال همه چیز بودن تنگ شده، می دونید الان چند وقته من و پویا با همدیگه از ته دلمون نخندیدیم؟!!!

خودتون در جریانش هستین که من با پویا هیچ مشکلی ندارم، پویا مرد خوبیه مهربون و وظیفه شناس، هر چیزی رو که خواستم برام فراهم کرده و تا اونجایی که تونسته احتیاجاتمون رو برآورده کرده، با وجود خستگی ولی تقریباً همیشه با روی خوش اومده خونه و با تمام وجود با فندق بازی کرده و قصه های جورواجور براش تعریف کرده و باهاش سرو کله زده، تازگیها هم که فندق خان سفارش قصه میدن و آقا پویا با اون ذهن خلاقش براش قصه تعریف کرده، مثلاً به پویا میگه امشب باید یه قصه برام بگی که توش گرگ و کلاغ و خروس باشه باور کنید یه قصه هایی جور میکنه و بهش میگه که تموم این حیوونها توش باشن و تازه، هم سر و ته داشته باشه قصش و هم یه درس آموزنده، بهش گفتم باور کن اگه نویسنده قصه کودک میشدی حتماً موفق بودی با این خلاقیت، باور کنید من که نمی تونم اینجوری باشم!!!!

ولی با تمام این حرفها اینقده گرفتار زندگی شدیم که وقت نمیکنیم مثل زمان نامزدی و اوایل زندگی بشینیم کنار هم و بگیم و بخاطر یه موضوعات کوچیک از ته دلمون بخندیم، البته من می دونم که هیچ وقت مثل اون زمان که مسئولیتی به دوشمون نبود و فارغ از همه چیز بودیم نمیشه ولی یه وقتهایی هنوز میشه از ته دل خندید!!!

دیشب می خواستم بزنم زیر گریه، دلم خنده می خواد ولی سوژه ای هم پیدا نمیکنیم واسه قاه قاه خندیدن!!!!

تورو خدا پیشنهادی، راهی ، چیزی ندارین بگین لااقل از این حالت یکنواخت در بیایم؟!!!

پنج شنبه هم رفتیم تولد خواهر زادم خوش گذشت، آخرشم وقت نکردم برم براش کادو بخرم و پول بهش دادم.

من تا به حال فکر میکردم تو دوران حاملگی هرچی بیشتر ماهی بخوری بهتره ولی دیروز که تو اینترنت گشت میزدم چند جا دیدم که زیاد ماهی خوردن هم خوب نیست واسه اینکه جیوه داره!!!!! برام خیلی جالب بود!!!!

پویا داره کم کم فندقو آماده میکنه برای اینکه بهش بگه داریم بچه دار میشیم، تا به حالم موفق بوده آخه فندق فعلاً پذیرفته که یه نی نی جدید بیاریم براش!!!

کاش پویا عصرها خونه بود.

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |

سلام گوگوریها چطور مطورین؟!

همین پیش پای شما از آزمایشگاه اومدم رفتم آزمایش کامل که دکتر برام نوشت، دیروزم سونومو نشونش دادم گفت همه چیز خوب و عالیه، در مورد کیست ازش سؤال کردم گفت ابعادش خیلی کوچیکه و ما تو دوران حاملگی این کیستها رو درمان نمیکنیم خودش خود بخود کوچیک میشه و از بین میره، یه شربت سانستول هم برام نوشت از همون شربت سه گوشها که برای بچه ها می نویسن!!!!

پویا این چند روزها حسابی مشغول بنایی هستش آخه داریم اگه خدا بخواد خونمونو به یه جایی میرسونیم البته پول زیاد نداریم فقط تا جایی که سقفهامونو بزنیم می تونیم پیش بریم، ولی سقفهارو که بزنیم یه کم دلگرم میشیم و میبینیم که خونمون یه کم شکل گرفته تا به تو کاریهاش برسه.

پدر شوهری هم خیلی کمکمون میکنه گفتم که کامیون داره و باهاش برامون مصالح ساختمانی میاره و دیگه کرایه ماشین نباید بدیم خوب همین خودش خیلی به نفعمونه خدا خیریش بده.

پنج شنبه تولد خواهر زادمه نمی دونم چی براش بگیرم دختره و ۹ سالشه لطفاً راهنمایی.

یکی از دوستان به اسم مهسا تو پست قبل برام کامنت گذاشته و از مشکلش گفته و کمک خواسته والا من زیاد نمی تونم راهنماییت کنم عزیزم آخه اگه بخوای یواشکی برین و عقد کنین فکر نمیکنم کار عاقلانه ای باشه تا جایی که می تونین مامانشو راضی کنین، چون ممکنه شما کار خودتونو بکنید ولی این تو ذهن مادر شوهرت می مونه و بعدها ممکنه برات مشکل پیش بیاد، به نظر من این راهکاری که گفتی رو بذار برای آخرین مرحله که دیگه هیچ راهی برات نمونده باشه، این دلیل نمیشه چون خواهر شوهری و برادر شوهریت این کارو کردن شما هم انجامش بدین، ولی با اینحال خودتون بهتر از هر کسی می دونید که چه کاری درسته و چون از من خواسته بودی تا اونجایی که تونستم راهنماییت کردم.

از دوستای عزیز هم خواهش میکنم اگه می تونن این دوست عزیز رو راهنمایی کنن تا بهترین راه رو انتخاب کنه!!!

اینم کامنتهاش تا بتوید راهنماییش کنید:

دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 15:21 توسط:مهسا

سلام خوبی بلفی جونم؟
مواظب نینیت باش.باهاش حرف بزن .خوب میفهمه.
منم به مشکلی مثل مشکل تو رو دارم.با این فرق که مال من نامزدم و چون پدرش فوت کرده.مامانش نمیزاره ازوداج کنیم.
میگه من میخوام پسرش و ازش بگیرم.به خدا دارم سعی میکنم باهاشون جور شم اما گاهی جوری میسوزوننت که تا 2 ماه سمت خونشون دلت نمیخواد آفتابی شی.جدیدا میگه:همین طوری خوبه مگه چی کم دارین؟که میخواین ازدواج کنین.
مامان بنده خدامم میگه:پس کی عروسی میکنین؟
دارم دیگه کلافه میشم.نمیدونید چقدر اذیت میکنه.کم پیش میاد برم خونشون و اشکام در نیاد و برگردم.
دو تا خواهراشم بدتر مادر رو شارژ میکنن.
جایی رسیدم که میخوام نامزدیم و بهم بزنم.کمکم کنید لطفا

سه شنبه 12 آبان1388 ساعت: 16:2 توسط:مهسا

سلام بلفی جونم
نوشته هام و خوندی دیدم.
کاش یه چیزیم میگفتی یه راهنمایی که بتونم کمی آروم شم.
پیش خودمون بمونه میخوایم 2 تایی خونه بگیریم و شاید کم کم یواشکی البته همراه خونوادم دور از چشم مامانش ع ق د کنیم.
هیچ وقت دوست نداشتم این طوری شه.اماانگاری.....
اینم بگم یه خواهر شوهرم و یه برادر شوهرمم همین کارو کردن یعنی مخفیانه عقد کردن.بعد یه مدت اومدن به مادر شوهرم گفتن.
امیدوارم متوجه عمق فاجعه شده باشید.
راستی به دلم افتاده خدا این دفعه یه دخمل نازنازی بهت میده.
من نرسم واسه همین اگه کاری داشتی کمکی از دستم بر میومد بگو.

 

عکس زیری رو ببینید این خارجیها تشت حموم و لباس مامان و شامپو و صابونشونو با رنگ چشم بچشون ست میکنن!!! ببینید چه هارمونی قشنگی.

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |