تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Angel and Memorial tickers بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام صبح بخیر.

پنج شنبه نوبت دکتر داشتم، سونو گرافیمو نشون دادم گفت خیلی خوبه، رشد نی نی رو هم گفت عالیه و فعلاً همه چیز خوبه، تاریخ زایمانو که پرسیدم گفت همون آخرهای اردیبهشته و چون اولی رو سزارین شدم این یکی رو هم باید سزارین بشم، ولی من فکر میکنم اگه می خواستم می تونستم طبیعی هم زایمان کنم منتها بعضی از دکترها ریسک نمیکنن!!!! چون فاصله بین زایمان اول و دومم هم زیاده و راحت می تونستم زایمانم طبیعی باشه، ولی من خودم هم دلم می خواست سزارین بشم چون از زایمان اولم خاطره بدی ندارم و خدارو شکر همه چیز به خوبی پیش رفت ولی این یکی رو خدا می دونه چی بشه؟!!!

همه دکترها میگن طبیعی از سزارین بهتره ولی من اطرافیانم رو که میبینم طبیعی زایمان کردن، براشون عوارض داشته و بیشترشون یا افتادگی ر ح م و یا افتادگی مثانه و یه مشکل دیگه که نمیشه اینجا نوشت پیدا کردن، پس واسه چی میگن طبیعی از سزارین بهتره؟؟؟!!!

در مورد رنگ کردن موهامم از دکتر سؤال کردم گفت هیچ مشکلی نداره؟! حالا نمی دونم الان چه رنگی مده و چی بزنم؟!!!یه رنگ که من ۳۰ ساله رو ۲۰ ساله نشون بده البته نمی خوام زیاد روشن باشه، لطفاً پیشنهاد بدین!!! یه سایت درست و حسابی هم که نیست مدل رنگ داشته باشه برم ببینم؟!!!

پنج شنبه آخرین روزی بود که زبون دراز دعا داشت، پویا هم چون بیکار بود تونست تو دعاشون شرکت کنه، بعد از دعا پدر شوهر و مادر شوهری و بقیه برگشتن شهرستان، زبون درازو ما با خودمون بردیم خونمون، اولش رفتیم تو خیابون تا من سیسمونیها رو یه دید بزنم، دید زدن همانا و خریدن چند تا تیکه لباس و یه جفت کفش ناز نازی همان،دیروزم براش یه عروسک گرفتم حالا کارم شده این که بشینم هی نگاشون کنم، اینقده چیزهای خوشگل خوشگل واسه دخملها هست که دلمون می خواد همشو بخریم!!!حالا طی چند روز آینده عکسهاشونو براتون میذارم.

دیروز که اربعین بود تصمیم گرفتیم به یکی از امامزاده هایی که اطراف شهر بود بریم، ناهارمونم برداشتیم و به اتفاق زبون دراز و شوهرش رفتیم، اینقده قشنگ عزاداری کردن که نگو، یعنی تو این ۲ ماه، عزاداری دیروز بیشتر از روزهای دیگه به دلم نشست!!! ظهر که می خواستیم بریم ناهار بخوریم دیدیم بچه زبون دراز که جلو جلو می دویید یه دفعه خودشو انداخت رو زمین و دراز کشید، فکر کردیم ازخستگی این کارو کرده ولی وقتی رفتیم جلو دیدیم که تشنج کرده،Begging لبهاش سیاه شده بود و چشاش داشت میرفت، سریع داروشو که یه دیازپام خارجی که اسمشو یادم نیست باید به مقعدش وارد میکردن زدن تا یه ذره چشاش برگشت و بعدشم خواب رفت اینقده این صحنه ناراحت کننده بود که نگو، خواهر شوهری رنگش مثل گچ  شده بود بیچاره چی میکشه وقتی بچش جلوی چشمش اینطوری میشه، خدایا به حق امام حسینت قسمت میدم که بچشو شفا بده، خدا برای هیچکس نیاره، خیلی صحنه بدی بود!!!

وقتی اینطوری شد به زبون دراز گفتم که میریم خونه ناهارمونو می خوریم، فندقم گیر داده بود که شما قول دادین بریم پارک پس باید بریم!!! اینقده گولش زدیم تا راضی شده که عصر ببریمش،بعد از ناهار زبون دراز بچشو برد دکتر و ما هم  عصر رفتیم پارک، کلاً این ۲ روز اگه تشنج بچه زبون درازو ازش فاکتور بگیریم خوش گذشت و روزهای آرومی رو پشت سر گذاشتیم.

پیشنهادات جدید اسمی دوستان عزیزم:

آی تک، کمند، درنا، راما، فروزان، گیسو، گیتی، خاطره، ترانه، رخساره، رسا، سپیدار، سما، سها، سیما، شکیبا، شیرین، لنا، لیدیا، مرجان، مرسده، مهتا، مهرسا، مهرانا، نارون، رها، ناردان، گلبرگ.

بازم پیشنهادات پذیرفته میشود.

هفته ۲۴ حاملگی ادامه مطلب...

      

 

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت توسط بلفــــــــی |

سلاااااااااااااااام

وااااای من چرا اینقده تنبل شدم؟!!! اصلاً حوصله آپ کردنو ندارم!!! ولی گفتم هرطور شده بیام یه خبر از خودم بهتون بدم، تو این چند هفته خدارو شکر حالم خیلی بهتره و سردرد هایی که گاه گداری سراغم میومد خوب شده، سرما خوردگیمم همینطور! فقط سنگین شدم و تنبل، شبها نمی تونم درست بخوابم و گاهی اوقات کمر درد میگیرم.

اینهمه در تب و تاب این بودم که بفهمم بچم جنسیتش چیه که برم زودتر براش سیسمونی بگیرم ولی حالا که فهمیدم هنوز نخریدم، ولی اینو به حساب تنبلیم نذارید هنوزم لحظه شماری میکنم که زودتر لباسهاشو بخرم منتها دندون رو جیگرم گذاشتم که نزدیک عید بشه و مدلهای جدید برسه، البته خواهرم میگه سیسمونی دیگه مثل لباسهای بزرگترا نیست که نزدیک عید مدل جدید بیارن، ولی من فعلاً صبر کردم تا هفته دیگه برم !!!

هفته پیش یه پارچه مجلسی گرفتم واسه عروسی خواهر شوهری ولی الان زیاد ازش خوشم نمیاد، خیلی قشنگه ولی چون عروسیه دلم می خواست یه رنگ شادتری بگیرم، به مامانم که گفتم ، گفت اگه نخواستی من برش میدارم حالا قراره فردا با خواهرم باز دوباره بریم واسه خرید پارچه اگه خوشگلتر دیدم که اونو میدم به مامانم اگه هم نه که همونو می دوزم.

زبون دراز هر سال ۵ روز مونده به اربعین تو خونش دعا می خونه و مجلسش از دیروز شروع شده، دیروز ظهر از سر کار رفتیم اونجا، اصلاً نتونستم کمکش بدم خیلی سنگین شدم!!!!مادر شوهری قراره از امروز بیاد خونه زبون دراز واسه دعا، البته می خواد بیاد از اینجا ظرف و بقیه وسایل خواهر شوهری رو که برا جهازش کم داره بگیره.

جاری هم هنوز پارچه نگرفته واسه لباس عروسی، می خواد کت و شلوار بدوزه، اینهفته رفته بود قشم واسه خرید و می خواست از اونجا لباس بگیره، از کی تا حالا مردم لباس مجلسی از قشم خریدند من نمی دونم؟!!!! هیچی نتونسته بود پیدا کنه، حالا دیروز گفت که می خواد با من بره واسه خرید پارچه، فقط وقتی کارش دست آدم گیره خوب میشه و توقع داره همراهیش کنیم!!!! اون هفته من دستور یه شیرینی رو ازش می خواستم آخرش بهم نداد!!!! یعنی هر وقت چیزی ازش می خوام همینکارو میکنه، چیزهایی هم که ازش می خوام یا دستور غذا و شیرینی و یا آدرس مغازه ای  بیشتر نیست که اونم از بس ازشون تعریف میکنه هستش ولی اگه شما پشت گوشتونو دیدید منم دستورها و آدرسها رو دیدم، آخه هر وقت ازش می خوام یا گمشون کرده یا یادش نیست مغازهه کجا بوده!!!!

منم زورم میاد همراش برم واسه خرید پارچه اونم با این وضعیتی که من دارم و نمی تونم زیاد راه برم!!!

در جواب دایی جان هم که برام کامنت گذاشتن و گفتن دست از غیبت کردن بردارم باید بگم، این حرفها غیبت به حساب نمیاد چون تو این محیط  کسی منو نمیشناسه پس غیبت محسوب نمیشه!!!پس داداش بذار یه کم با دوستان مجازیمون درد و دل کنیم چی میشه مگه؟!!!

راستی یه خبر داغ یادم رفت بهتون بگم، برادر شوهری با من همکار شد!!! آره مهردادو میگم، از وقتیکه نامزد کرده دربه در دنبال کار میگشت، اینجا هم یه نفرو می خواستن که من و پویا اونو پیشنهاد دادیم و فعلاً قرار شده بیاد اینجا، الان ۲ روزه کارشو شروع کرده، فعلاً اینجا می مونه تا اگه کار بهتری پیدا کرد بره.اون وعده و وعیدهای قبل از خواستگاری هم که خونواده عروس دادن که به محض اینکه این دوتا با هم نامزد شدن پدر دختره سریع یه کار خوب برای دوماد عزیزش پیدا میکنه همش کشک بود!!!!

فندق امروز صبح دو تا پیشنهاد اسم برام داشت اینقده بامزه گفت اسمهاشو که نگو؟!!! میگفت اسم نی نی رو بذاریم فرزانه یا ویکتوریاحالا فرزانه و ویکتوریا چه وجه تشابهی دارند خدا می دونه؟!!!بهش گفتم سونگ جو چطوره؟!!! بچم نه که از سونگ جو هم خوشش میاد سریع گفت عالیه، ولی پویا بهش گفت که اینها همه اسمهای خارجیه و ما نباید بذاریم!!!

خیلی هم ممنونم از پیشنهادات اسمی که بهم دادین علاوه بر اسمهای پست قبل باز دوباره یه عالمه پیشنهاد داشتم که براتون می نویسمشون:

مبینا، فرنوش، مه فام، شمیم، ثمین، کیمیا، دنیا، دلیا، دیانا، دل آرام، کاملیا، میسا، نگار، رزا، عسل، نغمه، ایلگار، ساقی، رکسانا، پرهون، سحر، مهلا، سودابه، ماندانا، پریوش، افروز، گلناز، گل آذین، هستی، مهرنوش، نگارین، ساتکین، ایران دخت، همتا، مهتاب، لیلی، مینا، سارا، مهکامه، آمیتیس، آتشین، آتنا، آدریانا، آسا، پرستو، پناه، ترمه، طراوت، دل آرا، دنیز، روشنک، ژینا، سروناز، شبنم، شایلی، صبا، صدف، فرین، گلچهره، گلنوش، گلبرگ، ماهک، مهرک، مهدیس، نادیا، ندا، نشاط، یلدا، یاس، بهارک، مونس، نیلوفر، بهار، دیانا، نازنین زهرا، شیده، پوپک، پونه، آوین، گلاره، پرنا  

فکر نکنید دیگه تموم شد هنوز منتظر پیشنهاداتتون هستم عزیزان، تا اینکه بالاخره از بین اینهمه اسم یه چند تایی انتخاب کنیم و از بین اون چند تا، انتخاب نهاییمونو انجام بدیم.

بازم مرسی از لطف بی اندازتون!!!

هفته ۲۳ حاملگی تو ادامه مطلب...

 

     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط بلفــــــــی |