تبليغاتX
بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت
خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام

وای تورو خدا هیچی نگین می دونم خیلی تنبلی میکنم ولی باور کنید این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود، تا جای خودمو بگیرم یه کم طول میکشه

دلم براتون بگه که شب یلدا مثل هر سال تولد فندقو گرفتیم منتها ایندفعه تو خونه خودمون خیلی لذت بخش بودبرای تولدش تخت و کمد سفارش دادم ولی هنوز آماده نشده.

از درس و کتابهاش بگم که بچم خیلی کارش خوبه یعنی فعلاً خیلی خوب بوده و معلمش حسابی ازش راضیه، دیکتش حرف نداره، کلمه های سختو همون دفعه اول درست می نویسه، ریاضیشم که به قول خودش آّب خوردنه، امیدوارم همیشه همینطور خوب و عالی بمونه.

توت فرنگیم که هرروز یه کلمه جدید میگه و مارو حسابی خوشحال میکنه، خاله هاشو به اسم صدا میزنه، مثلاً میگه پاطی منظورش همون فاطی هستش یا مَیَم یا همون مریم، عَیی=علی   اَمی=امیر   بیش=بشین   بنیس= بنویسم  و خیلی حرفهای دیگه. جالبه وقتی فیلم رژ لب صورتی شروع میشه میگه نایی=ناری منظورش همون دختر بچه ای که تو فیلم هستش و اسمش ناری هستش باورم نمیشد که اینقده دقت کرده و از روی آهنگ میفهمه که کدوم فیلم شروع شده.خیلی هوای داداششو داره اسم اونو از همه بامزه تر ادا میکنه.

حالا از چیزهای دیگه بگم براتون...

مهرداد و خانمش دوباره با هم دعوا کردن و الان چند هفته هستش که قهرن، خانمش رفته خونه مامانش و مهرداد به دادگاه شکایت کرده و درخواست عدم تمکین کرده، خانم هرچی از دهنش در اومده از فحشهای زشت نثار مهرداد و خونوادش کرده اونم عصبانی شده یکی زده تو دهنش اونم رفته قشون کشی کرده و خونوادشو آورده و به داداشهاش میگفته مهردادو بزنید بعدشم جهازشو جمع کرده و می خواسته ببره که مهرداد از خدا خواسته و گفته که تمام وسایلتو ببر ولی از اونجایی که اگه وسایلشو میبرد به نفع مهرداد میشده اونها صرفنظر کردن و نبردنشون ولی تو دادگاهم حاضر نشدن و دوباره بهشون احظاریه دادن ولی معلوم نیست چی بشه، بیچاره مهرداد گیر چه خونواده ای افتاده، اون که میگه من دیگه نمی خوام باهاش زندگی کنم و طلاقش میدم، مامان وباباش و خونوادشم همه همینو میگن آخه یه بار که مامان و بابا و خواهر و داداش مهرداد که رفتند آشتیشون بدن دختره و مادرش خیلی حرفهای زشتی بهشون زده و یه ذره احترام خودشو نگه نداشته اینها هم حسابی زده شدن ازش و همه می خوان که مهرداد زودتر طلاقشو بگیره، حتی مامان و باباش گفتن که مهریشم خودمون میدیم حالا معلوم نیست چی بشه!!!

دختره حتی رویی برای برگشت هم نداره، خونواده مهرداد که از همون اول راضی نبودن و اینها به زور خودشونو چسبوندن حالا هم یه ذره عقلشونو به کار نمیندازن، شما که اینقده به سختی مهردادو به دست آوردین حالا باید قدرشو بدونید و به این راحتی واسه خاطر یه تو گوشی که به نظر من حقش بوده نباید زندگی دخترتونو از هم بپاشین، ولی وقتی عقل نباشه جون در عذابه!!!

رفتن همه جارو پر کردن که مهرداد دست بزن داره، یعنی اینقده خندم میگیره که حد نداره بیچاره مهرداد خیلی مظلومه، نه اینکه فکر کنید چون برادر شوهرمه دارم ازش طرفداری میکنم واقعیته اون اصلاً اهل دعوا و این حرفها نیست چه برسه به اینکه بخواد دست بزن داشته باشه، حالا بخاطر یه تو گوشی گفتن دست بزن داره

خونواده دختره از داییهاش و خاله هاش بگیر تا عمه هاش همه یک مشت دعوایی و بزن بهادر هستن که چندین بار تا به حال با هم دعوا و زد و خورد کردن حالا به مهرداد بدبخت که اهل این حرفها نیست گیر دادند!!! اصلاً یه خونواده داره عتیقه شب حنا بندون اصلاً به خونواده دوماد یه سلام خشک و خالی نکردن یه خوش آمد نگفتن، اصلاً کارهاشون اینقده تعجب آوره که نگو!!!ما تا به حال یه همچین رفتارهایی ندیده بودیم که دیدیم! ولی با اینحال خونواده مهرداد به روی خودشون نیاوردن ولی باز شب عروسی هم همین کارو کردن و چون بابای مهرداد به داداش عروس که دوستهای ولگردشو آورده بود و نظم سالن رو بهم ریخته بودن و حتی قاشقها رو دولا میکردن و مینداختن زیر میز حدود ۳۰ نفر بودن و باعث شدن که غذا کم بیاد و دوباره از یه رستوران دیگه غذا سفارش دادند گفته بود چرا اینها رو آوردی؟! بابا و مامان عروس می خواستند خودشونو بکشند که چرا بابای مهرداد این حرفو زده تو عروس کشون یه وحشی بازی درآوردن که نگو باور کنید من اینقده ترسیدم چند بار می خواست تصادف بشه بخاطر وحشی بازیهای دوستهای داداش عروس خانم و حتی شب عروسی رو به عروس و دوماد زهر کردند و کاری کردند که مهرداد توروی باباش وایساد!!! ولی حالا فهمیده که چه کار اشتباهی کرده!!!

پویا حسابی اعصابش خورده و میگه چرا باید تو خونواده ما یه همچین اتفاقایی بیفته.

یکشنبه دوباره باید برن شورای حل اختلاف تا ببینیم اونها میان و تکلیفشو مشخص میشه یا نه...

توت فرنگی خوابه وگرنه مگه میذاشت من اینهارو بنویسم.

خیلی دوستتون دارم.

   

+ تاريخ شنبه سوم دی 1390ساعت نويسنده بلفــــــــی |

__________________________ ______________ ____________________

سلام

امروز می خوام یه کم درباره فندق و توت فرنگی براتون بنویسم.

فندق امسال رفت کلاس اول درسشم خوب می خونه و با اینکه من فکر میکردم چون پسره ممکنه اذیتم کنه ولی اینجوری نیست اینقده دلم می خواست بره کلاس اول بهش دیکته بگم!!! بالاخره به آرزوم رسیدم دیکتشم فعلاً که خیلی خوبه.

از توت فرنگی بگم براتون که الان یک سال و نیم شده و حسابی فضول و بامزهوقتی که داداشش میاد مشقهاشو بنویسه یه دفتر برمیداره و کنارش میشینه و به قول خودش مینیسهعاشق باباشه اگه فندق خونه نباشه همش سراغشو میگیره.  یه چیزی که بهش میدم که بخوره وقتی تموم شد ازم تشکر میکنهُ بهم میگه « دست » یعنی دستت درد نکنه.

خیلی حرفها دارم براتون بنویسم حالا بذارین کم کم راه بیفتم همشو براتون میگم

راستی یادم رفت بگم که ما بالاخره اومدیم خونه خودمون امیدوارم همه شما هام که خونه ندارین به زودی خونه دار بشینواقعاً احساس خوبیه انگاری یه بار از دوش آدم برداشته میشهُ الان دیگه افتادم تو خط خرید وسایل جدید واسه خونمونُ قبلاً اصلاً دلم نمی خواست چیزی بخرم ولی الان هر ماه تو فکر اینم که با پولی که می تونیم چه چیزی رو واسه خونمون خریداری کنم.

توت فرنگی بیدار شده داره نق میزنه الان اگه بیاد ببینه من پشت کامپیوتر نشستم مگه میذاره تایپ کنم؟!

خانم تشریف آوردن صندلیشو آورده میگه «بیش» یعنی می خواد بشینه روش

عکسشم براتون میذارم گفتم که بذارین جای خودمو بگیرم

امروز می خوام اگه بشه به پویا بگم خونه وایسه تا عصر با هم بریم واسش لباس زمستونی بگیریمُ واقعاً خیلی سرد شده.آخر هفته مادرشوهری نذری دارن و همه اقوامو دعوت کرده برادر شوهری که نامزد بودن تابستون عروسی گرفتنُ همونها که خیلی همدیگرو می خواستن و به زور همه رو راضی کردنُ ولی هنوز یک ماه از زندگیشون نگذشته بود می خواستن طلاق بگیرن مامان دختره خیلی دخالت میکرد تو زندگیشون مهرداد هنوز با خونواده خانمش قهره ولی دوتاییشونو آشتی دادیم و الان خداروشکر با هم خوبن واسه همین مادر شوهری نذر کرده. هرچی قبل از ازدواج بهش گفتن که اینها خونواده نرمالی نیستن ولی قبول نمیکرد الان داره اعتراف میکنه که شما راست میگفتین. یه تهمتهایی بهش زده بودن که نگو ؟! تمام صفاتی که خودشون داشتنو به این بدبخت نسبت دادندُ شب عروسی یه مسخره بازی درآوردن که نگو!!!!حالا نمیشه وارد جزییات شد اصلاً ولش کن...

دلم برای همتون تنگ شده بود مرسی از دوستانی که منو یادشون نرفته بود و یادم کردن

برم به توت فرنگی صبحانه بدم نمی دونم چرا اینقده بی اشتها شده؟! خیلی کم غذا می خوره. اولها که فقط شیر خودمو می خورد حسابی تپلی بود ولی الان که غذا خور شده خیلی لاغر شدهنمی دونم چیکار کنم؟!!!

برم که داره صداش درمیاد فعلاً....

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت نويسنده بلفــــــــی |

__________________________ ______________ ____________________