تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Angel and Memorial tickers بلـــــــــفی و لــــــــی لـــــــی بیت

خاطــــــــــرات تـــــــــــلخ و شــــــــــیریــن یه عــــــــــــــروس

سلام صبح دل انگیز یکشنبتون بخیر و شادی.

اینقده امروز اول صبحی شارژم که نگو،Happy Dance یکی بخاطر این هوای ترو تازه و بارونی و یکیم بخاطر روحیه ای که این چند روز عوض کردم و حسابی شارژ شدم.

هر چقدر ۲ هفته پیش رفتنمون به شهرستان اعصاب خورد کنی بود، اینهفته جبران شد و حسابی خوش گذروندیم، ای کاش همیشه همینطور باشه!!!

عصر پنج شنبه به اتفاق مامانم و داداشهام و آبجیم و بچه هاش راهی شهرستان شدیم، شب خونه دختر عموم دعوت بودیم که پویا چون می خواست بره پیش خونوادش ما برای شام اونجا نرفتیم و بعد از شام یه سر زدیم و یه چند ساعتی اونجا بودیم و یه عالمه خندیدیم.

صبح روز بعد همراه خواهر شوهریها و برادر شوهریها رفتیم کوه اینقده با صفا بود!!!! جای همتون خالی ،تا یه جاهایی باهاشون رفتم و بقیه راهو نشستم ریه هامو از هوای تازه پر و خالی کردم و یه کم با خودم خلوت کردم، باور کنید همونجا بود که یاد تک تکتون افتادم!

جالبه که فندقم تا اون بالای کوه همراه پویا رفته بود و بیشتر جاهاشو خودش بدون کمک باباش بالا میرفت!!!! بعدشم اومدن پایین و کنار هم نشستیم، خیلی احساس خوبی بود، بعدشم اونهای دیگه بهمون پیوستن و یه جا پیدا کردیم و نشستیم برای صبحانه خوردن که حسابی مزه داد جاتون خالی.فندق که حسابی خسته شده بود نمی دونست چطوری صبخانه بخوره!!! من با تعجب نیگاش میکردم آخه اصلاً باورم نمیشد اینقده با اشتیاق غذا بخوره!!!! به پویا گفتم بخاطر فندقم شده باید همیشه بیایم کوهنوردی.

تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم، اینقده بهمون خوش گذشته بود که گذر زمانو حس نمیکردیم.

ظهر خونه عموم دعوت بودیم و اونجا بازم کرکره خنده بود، پویا بعد از ناهار با فندق رفتن خونه مامانش و من موندم و عصر با بقیه پیاده رفتیم خونه عمم، شب اونجا دعوت بودیم و اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت،آخر شبم رفتیم خونه خواهر شوهری برای خواب و راحت خوابیدیم آخه پدر شوهر مهمون داشتن.

صبح زود باید هنوز آفتاب نزده میرفتیم خونه پسر عموم برای قربونی، خیلی صحنه غم انگیزی بود خانم پسر عموم و بچه هاش هنوز نمی تونن رفتن پسر عمومو باور کنن و خیلی بیقراری میکردن!!! یه گوساله گرفته بودن برای قربونی من که نرفتم جلو نگاه کنم!!! بعد از قربونی رفتیم خونه عمم و صبحانه رو اونجا خوردیم آخه مامانم و بقیه شب اونجا مونده بودن، ظهر خونه پسر عموم بودیم و همه به اتفاق رفتیم خیلی شلوغ بود، عصرم که همه به غیر از مامانم برگشتن و ما چون شب خونه خواهر شوهری که تازه رفته تو خونه جدیدش دعوت بودیم نرفتیم، کادو هم پول بهشون دادیم آخه فکر کردیم بهتر از هر چیزی به دردشون میخوره و هر چی که خودشون دلشون بخواد میخرن.

آخر شبم برگشتیم ، من که تو ماشین داشتم بیهوش میشدم از خستگی و بیخوابی، تصمیم داشتم امروز نیام سر کار ولی امروز صبح که بلند شدم هوا اینقده لطیف بود که دلم نیومد نیام!!! 

حالمم خیلی بهتر شده و نی نی هم یه وقتهایی تکون میخوره. 

+ تاريخ یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |

سلام

یه چند روزی اینترنتم قطع بود و بعدشم تازگیها اینقده تنبل شدم که حال ندارم خاطراتمو براتون بنویسم!!!

دلم براتون بگه که از اون روز که اون اتفاق بین من و پویا افتاد، پویا دیگه حسابی هوامو داره و بهم میرسه ولی چه فایده من هنوز نمی تونم اون صحنه رو فراموش کنم که جلوی جاری کنترلمونو از دست دادیم، ولی خدارو شکر دیگه اینقدر شدید نبود که بخوایم به هم توهین کنیم و فقط در حد یه بحث بود و یه قهر چند ساعته ولی همینم برای جاری جان غنیمت بود.

به نظرم پویا باید بیشتر درک میکرد آخه من وضعیتم با اون فرق میکرد!!! بعداً بهش گفتم و اون قبول کرد که اشتباه کرده.

یه چند روزیه که حالم بهتر شده و اعصابم سر جاش اومده و از اون حالت دپرسی در اومدم.تعطیلات آخر هفته هم خوش گذشت، جمعه خونه خواهر بزرگه بودیم البته بدون پویا چون نوبتش بود که در مغازه باشه و من با مامانم و خواهرم رفتیم اونجا.

شنبه هم که عید قربان هستش و پیشاپیش بهتون عیدو تبریک میگم، امسال اولین قربونی پسر عمومه که گفتم تصادف کرد و قراره با داداشام و آبجیهام بریم شهرستان واسه قربونی، وگرنه من عمراً به این زودیها میرفتم خونه پدر شوهری یعنی اصلاً دیگه دلم نمی خواد برم اونجا نه اینکه بخاطر اونها باشه نه!!! فقط چون یاد اونروز میفتم، ولی دیگه چاره ای نیست البته من سعی میکنم وقتمو با مامانم اینها بگذرونم تا اینکه خونه پدر شوهری بمونم.

الان من وارد هفته ۱۵ حاملگی شدم و میتونم برای تعیین جنسیت برم سونو ولی بعضیها میگن شاید درست معلوم نشه و بذار برای هفته ۲۰، بعدشم از اونجایی که سونو زیاد برای جنین خوب نیست نمیشه الان برم و بازم یه بار دیگه برم هر چی کمتر سونوگرافی بشم بهتره واسه همین دندون رو جیگر میذارم و صبر میکنم تا یه چند هفته دیگه، نظرتون چیه در این مورد؟!!!

بالاخره هم فندق فهمید که قراره بچه دار بشیم، البته توسط مامانم وگرنه ما به این زودیها بهش نمیگفتیم!!! ولی خیلی خوب با این موضوع کنار اومد و خیلی هم خوشحال شد اینم فکر میکنم واسه همون حرفهایی بود که پویا قبلش براش زده بود و آمادش کرده بود، ولی خدا میدونه که بعداً که نی نی به دنیا بیاد هم همینجوری میمونه یا حس حسادتش زنده میشه، البته تا یه حدی طبیعیه و به نظرم بستگی به رفتار من و باباش و اطرافیانش داره.

خیلی دلم می خواد زودتر بفهمم نی نی چیه که برم واسش سیسمونی بخرم.

در مورد هفته ۱۵ حاملگی هم برای کسایی که می خوان بدونن لطفاً ادامه مطلب رو بخونن.


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388ساعت نويسنده بلفــــــــی |